-
کیف رو سر و ته کرد و مدارک روی تخت ریخت ... کمی با دست جا به جاشون کرد و شناسنامه مادرش رو برداشت ... مشخصات همسر رو نگاه کرد ... همه چیز درست بود ...
سرش رو بین دستاش گرفت ...
" خدایا دارم دیوونه میشم ... خودت به دادم برس "
بدون اینکه مدارک رو جمع کنه از اتاق خارج شد ... به طرف اتاق خودش رفت و بدون اینکه برگرده سمت مادرش گفت :
_ممنون شام خوشمزه ای بود ... میرم بخوابم !! شب بخیر
و بدون اینکه منتظر جوابی از مادرش بشه وارد اتاقش شد ... در رو قفل کرد و خودش رو پرت کرد روی تخت ... دستاش رو روی شکمش حلقه کرد و به سقف خیره شد ...





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : چهارشنبه 20 تير 1397 | 19:20 | نویسنده : نهال |