-
ی پلیس و پلیسا و تیراندازی و افراد پارسا وکامبیز که داشتن به طرفشون شلیک می کردند..مات ومبهوت وایساده بودمو نگاه می کردم که پرهام دستمو کشید:به چی نگاه می کنی؟..زود باش ..باید از اینجا بریم..
دیدم داره میره پشت باغ..دیوار انتهایی باغ خیلی کوتاه بود..ولی پرهام نمی تونست درحالی که هومن پشتش بود ازاونجا بیاد بالا..
رو به من گفت:تو برو بالا..برو پیش پلیسا وکمک بیار.. زود باش..
به حرفش گوش کردمو از دیوار رفتم بالا و پریدم اونور..بدون معطلی به طرف در باغ دویدم..ماشینای پلیس جلوش ایستاده بودن وچندتا مامور هم اونجا بودن..با شنیدن صدای پام سرشونو برگردوندن..
نفس نفس می زدم..جلوشون وایسادمو گفتم:بیاید کمک..پشت باغ نیاز به کمک داریم..
همون موقع یه مرد تقریبا سی وچند ساله از دراومد بیرون و پشت سرش هم چند نفر دستبند به دست اومدن بیرون..
به مامورا اشاره کرد که اونا رو ببرن داخل ماشین..نگاهش به من افتاد ..
با تعجب گفت:شما کی هستید؟..
با لحن التماس امیزی گفتم:توروخدا یکیتون بیاد کمک..پرهام و هومن پشت باغ گیر افتادن..هومن تیرخورده حالش خوب نیست.. تورو خدا کمک کنید..
اون مرد رو به مامورا گفت:همینجا منتظر باشید تا برگردم..هر اتفاقی افتاد با بی سیم بهم گزارش بدید..





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : جمعه 18 خرداد 1397 | 17:45 | نویسنده : نهال |