-
از سوالش تعجب کردم و گفتم:
- هیچکدوم آقا برین خیابون ....
این بار نوبت راننده بود که تعجب کنه، ولی چیزی نگفت و راه افتاد. با نگاهی به خودم تازه متوجه شدم که چرا راننده اینطور فکر کرده. من با اون همه ساک و چمدون و اون خداحافظی پر آه و ناله به نظرش مسافر رسیده بودم. خنده ام گرفت، ولی جلوی خنده ام رو گرفتم که در موردم فکر بد نکنه. وقتی رسیدم کرایه رو پرداختم و وسایل رو از عقب ماشین برداشتم. زنگ رو زدم که باربد برای کمک پایین بیاد، برام عجیب بود که از صبح تا حالا یه زنگ هم نزده ببینه من کی می رم خونه! عجیب تر از اون اینکه هر چی صبر کردم کسی جواب نداد. نگاهی به ساعت کردم. ساعت ده بود و سابقه نداشت که باربد تا این موقع خواب باشه. کلیدم رو در آوردم و در رو باز کردم. به زحمت وسایل رو تا دم آسانسور کشیدم و سوار شدم. به چشم به هم زدنی پشت در خونه بودم. باز هم زنگ زدم که شاید در رو باز کنه، ولی کسی باز نکرد. این بار هم کلید انداختم و در رو باز کردم. خونه مثل همیشه مرتب و منظم بود. صدا زدم :
- باربد؟
کسی جواب نداد. وسایل رو همون جا پشت در گذاشتم و به سمت اتاق خواب رفتم. انتظار داشتم باربد رو خوابیده روی تخت ببینم، ولی کسی نبود. خواستم جاهای دیگه رو بگردم که یاداشتی روی میز توالت نظرم رو جلب کرد. دست خط باربد رو سریع شناختم، نوشته بود:

سلام عزیزم

به خونه خوش اومدی. ببخش که مجبور شدم برم.

رز این روزا خیلی کارام توی هم گره خورده!

کارای عقب مونده هم زیاد داشتم که باید انجام میدادم.

در ضمن تو لازم نیست غذا درست کنی. خودم برای

ناهار یه چیزی می گیرم. تو فقط مواظب خودت و

کوچولومون باش.

قربانت باربد.

بغضی که تو گلوم چنگ انداخته بود ترکید. همون جا نشستم روی زمین و زدم زیر گریه. واقعاً دلم شکسته بود. باربد تا چه حد می تونست بی احساس باشه؟ انگار نه انگار که من بعد از دو روز برگشته بودم خونه. مثل همیشه رفته بود سر کار. حس می کردم باربد عوض شده! مشروب نمی خورد که خورد، دست بزن نداشت که پیدا کرد، بی توجه و بی احساس نبود که شد! نمی دونستم چرا، ولی باربد عوض شده بود! چقدر خوب بود اگه نیومده بودم و باربد ظهر می فهمید کسی یادداشت مزخرفش رو نخونده. مظلومانه گوشه ای کز کرده بودم و اشک می ریختم. خودم دلم به حال خودم سوخت. شاید یه ساعتی اشک ریختم تا اینکه خسته شدم. از جا بلند شدم. دلم حسابی هوای یک حمام آب گرم کرده بود. لباسهامو در آوردم و وارد حمام شدم. زیر دوش آب به این فکر می کردم که نباید اجازه بدم پرده های حرمت بین من و باربد بیشتر از این پاره بشه. باید زندگی ام رو حفظ کنم. نباید اجازه می دادم بچه ام تو محیطی پر از تشنج و نا آرام رشد کنه. دوش آب رو بستم و با عزمی راسخ از حموم خارج شدم. لباسی رو که به تازگی باربد برام خریده بود به تن کردم و هماهنگ با رنگش آرایش کردم. موهام رو هم بالای سرم جمع کردم. ساعت یک ربع به دوازده بود و باربد تا یک ساعت دیگه می یومد. خدا رو شکر خونه رو خودش تمیز کرده بود و من کار زیادی نداشتم. اول به مامان زنگ زدم و گفتم که به خونه برگشته ام تا خیالشون راحت بشه بعد هم جلوی تلویزیون نشستم و مشغول تماشای یک فیلم سینمایی شدم. اون چنان غرق تلویزیون بودم که متوجه صدای در نشدم. وقتی به خودم اومدم که دو تا دست از پشت روی چشمام قرار گرفت.با وحشت جیغی کشیدم که سریع دستاشو برداشت، اومد جلوم و گفت:
- نترس عزیزم ...
با دیدن باربد نفس بریده دست روی قلبم گذاشتم و با اعتراض گفتم:
- باربد!
باربد خندید و گفت:
- جون دلم عزیزم؟ چی شد ترسوندمت؟
دستمو از روی قلبم برداشتم، یه تیکه از موهامو باز ریخته بودم روی گونه کبود شده م و باربد نمی تونست شاهکارش رو ببینه، همونطور که من نشسته بودم و باربد ایستاده بود گفت:
- سلام ... نترسوندیم! سکته م دادی! .....

دستمو کشید که بایستم و گفت:
- علیک سلام عزیزم. من غلط بکنم ... وای رزا نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.
زل زدم توی چشماش قهوه ای خوش حالتش ... تصمیم گرفته بودم راجع به اینکه چرا امروز هم رفته سر کار حرفی نزنم. دلم نمی خواست دلخوری پیش بیاد. برای همین هم بی حرف جلوش ایستادم. موهامو نرم از روی صورتم کنار زد و تازه نگاش به گونه کبود شده ام افتاد. چشماشو چند لحظه با درد بست و لب گزید. نفس عمیقی کشیدم و دستاشو گرفتم توی دستم، چشماشو باز کرد و با شرمندگی خم شد، گونه کبودمو نرم بوسید. بازم حرفی نزدم. گفت:
- رزایی منو می بخشی؟





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : شنبه 29 ارديبهشت 1397 | 19:27 | نویسنده : نهال |
ما فقط به وسیلهٔ عشق می‌توانیم عقیدهٔ مخالفان خود را تغییر دهیم، نه با تنفر!
تنفر وحشیانه‌ترین شکل خشونت است و خشونت به شخصی که تنفر دارد آسیب می‌رساند نه فردِ موردِ تنفر!





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : شنبه 29 ارديبهشت 1397 | 19:27 | نویسنده : نهال |
راه قدیمی را رها کن.
تنها مرده است که به راه های طی شده می رود.
زندگی طلب استمرار تازه هاست.
تنها کسی که هنر تازه بودن را دارد،
حقیقتاً هر لحظه را زندگی می کند.
هر لحظه در کهنه ها بمیرید.
تا همیشه تازه بمانید.
این اصل #استحاله زندگی ست.





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : شنبه 29 ارديبهشت 1397 | 19:27 | نویسنده : نهال |
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
- نه من از صدای تو که داشتی بیتا رو دلداری می دادی بیدار شدم.
سپیده نفس عمیقی کشید و گفت:
- چیزی نیست. راستش از شهرستان زنگ زدن و گفتن که حال پسر عموی بیتا اصلاً خوب نیست.
با نگرانی گفتم:
- چرا؟
- چون قبلاً خواستگار بیتا بوده، ولی این بیتای احمق بهش محل نذاشته. یعنی جواب رد داده. حالا این در به در افتاده توی رخت خواب. مامانش زنگ زده بود که به این بگه، ولی من گوشی رو برداشتم. وقتی شنیدم خیلی ناراحت شدم. ولی فکر نمی کردم اینم ناراحت بشه. این بود که واسه اش گفتم، ولی به این روز افتاد.
با تردید گفتم:
- آره بیتا؟
بیتا لبخند تلخی زد و گفت:
- آره باور کن!
با ناراحتی گفتم:
- آخی ... حالا حالش چطوره؟ ... بیچاره! فکر نمی کردم دیگه کسی از عشق تب کنه.
- خوبه. مامانش می گفت حالا یه خورده بهتر شده، ولی در هر صورت بیتا باید یه زنگ بهش بزنه.
- سپیده راست می گه بیتا یه زنگ بهش بزن.
- باشه باشه می زنم، ولی حالا نه. عصر زنگ می زنم.
سپیده از جا بلند شد و با خنده گفت:
- خب بس کنین دیگه بهتره رزا صبحانه اش رو بخوره که باید دوباره برگرده خونه اش.

لبخندی بهش زدم و وارد دستشویی شدم. آبی به دست و صورتم زدم و نگاهی به صورتم کردم. خیلی بهتر از روز اول شده بود، ولی هنوز هم کبود بود و وقتی دست می زدم درد می گرفت. دوباره سپیده منو به زور سر سفره نشوند و لقمه های بزرگ بزرگ رو به زور تو دهنم فرو کرد. هر چی التماس می کردم بس کنه قبول نمی کرد و به کار خودش ادامه می داد. بعد از نان و پنیر نوبت شیر عسل بود و بعد نوبت آب پرتقال. اینقدر خورده بودم که هر لحظه حس می کردم الآن می ترکم. به کمک سپیده لباس هامو عوض کردم و چمدونم رو بستم. سپیده بقیه خوراکی ها رو تو پلاستیکی جا داد و سفارش کرد که تو خونه همه رو بخورم. بعدش با آژانس تماس گرفت. بیتا گوشه ای ایستاده بود و با ناراحتی حرکات ما رو زیر نظر گرفته بود. اینقدر مظلوم شده بود که بی اراده بغلش کردم و زیر گوشش زمزمه کردم:
- باید حلال کنی. این چند روزه خیلی مزاحمت شدم.
بغضش ترکید و با گریه گفت:
- خجالت بکش! این چند روزه از بهترین روزای زندگی من بوده، کاش نمی رفتی. با رفتن شما منم خیلی تنها می شم.
به شوخی گفتم:
- این چند روزه من ندیدم تو یه دقیقه هم درس بخونی. یعنی چه؟ دختر اومدی اینجا که خر بزنی، نه اینکه تازه خر بشی.
بیتا خندید و گفت:
- قول می دی که بازم پیشم بیای؟
- معلومه! من اینقدر هام بی وفا نیستم. در ضمن بذار آدرسم رو برات بنویسم تو هم بیای پیشم، چون من با این وضعیتم شاید زیاد نتونم تکون بخورم.
قبول کرد و من آدرسم رو براش نوشتم. با صدای زنگ سپیده بلند شد و گفت:
- پاشو خانومی آژانس اومد.
از جا بلند شدم و خواستم وسایلم رو بردارم که سپیده و بیتا نذاشتن و خودشون وسایل رو برداشتن. آهسته از در خارج شدم و به سمت ماشین رفتم. دلم نمی یومد از اون خونه دل بکنم. از اون خونه نقلی و کوچیکی که تو این چند روز برام آرامش و صمیمیت رو به ارمغان آورده بود. با بغض نگاهی به آجرای رنگ و رو رفته اش کردم. سپیده که ساک ها رو عقب ماشین گذاشته بود با خنده گفت:
- دکی. عوض اینکه منو نگاه کنه بغض کنه، به یه مشت تیر و آهن و آجر نگاه می کنه! ولی زیاد هم جای تعجب نداره. همه اش از اثرات اون ضربه ایه که به سرش خورده.
بیتا وسط گریه خندید، ولی من تازه بغضم ترکید و با گریه سپیده رو بغل کردم :
- هان؟ چی شد مهربون شدی؟
- امروز بر می گردی ؟
- با اجازه اتون همین الآن بر می گردم.
- حالا چه عجله ایه ؟
- خب منم دیگه اینجا کاری ندارم. تا همین الآن هم آرمین خیلی بهم لطف کرده که پا نشده بیاد دنبالم.
خندیدم و گفتم:
- خیلی دلم برات تنگ می شه.
- منم همینطور دختر دیوونه.
- مواظب خودت باش.
- هه! نگاه کن ببین کی داره به کی می گه مواظب خودت باش!
- خیلی خب باشه. منم مواظب خودم هستم.
- قول بده.
- قول می دم.
- اگه دیدی باز وحشی شد سریع از جلوی چشمش دور شو.
- دیگه نمی شه.
- حالا که یه بار شده بازم ممکنه بشه.
- خیلی خب باشه. حالا لازم نیست تو اینقدر نفوس بد بزنی!
- چشم ولی از ما گفتن بود.
- خب.
- دیگه بهتره بری. الآن راننده آژانسه می ره.
خندیدم و با بوسیدن گونه اش ازش جدا شدم. بار دیگه بیتا رو هم بغل کردم و بوسیدمش. با بغضی کشنده تو گلو ازشون جدا شدم و سوار ماشین شدم. راننده گفت:
- خانوم برم ترمینال یا فرودگاه یا راه آهن؟





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : شنبه 29 ارديبهشت 1397 | 19:27 | نویسنده : نهال |
فایده ای ندارد که بخواهیم کسی را اصلاح کنیم یا تغییر دهیم
در واقع وقتی روی خودمان کار کنیم مانند ریل قطار که مسیررا عوض میکند می شویم یعنی مدارمان عوض می شود. افرادی به ما جذب میشو ند
که مثل ما هستند. افرادی که رفتارشان ما را ناراحت می کند از ما دور ویا رفتارهای نادرستشان را به ما نشان نمیدهن





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : شنبه 29 ارديبهشت 1397 | 19:26 | نویسنده : نهال |
تنها دليل اینکه چرا شما در لحظه ی کنونی، خوشی و سعادت را تجربه نمیکنید اینست که فقط به آنچه ندارید می اندیشید و بر آن متمرکز هستید. "
عادت اندیشیدن به غم و غصه و کمبودها در نتیجه ی روش تربیتی نادرست می باشد، به شما آموزش داده شده است فقط زمانی میتوانید شاد باشيد که زندگی آنگونه که میخواهید پیش برود، در نتيجه هرگاه زندگی مطابق میلتان نباشد افکار حق شناسانه و سرشار از شادی خود را رها میکنید و به غم و اندوه متوسل میشوید و حتی گاهی اوقات تا حدی پیش میروید که معتقد میشوید غم و اندوه حالت طبیعی بشر است.
اما این حالت طبیعی نیست این حالت در اثر اشتباهی در اندیشه رخ میدهد.





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : شنبه 29 ارديبهشت 1397 | 19:26 | نویسنده : نهال |
چند وقت پیش ﯾﻜﯽ ﺍﺯ جایی ﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭ میلیارد ناقابل برداشت و رفت و دیگه هم برنگشت...
و یکی ديگه دوازده هزار ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﮔﺮفت ﻭ ﺭفت و دیگه برنگشت...
والان یکی دیگه 100هزار میلیارد..
و هیچکدومشون برنگشتن .....!!!!!!!!!!
اما...سی ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ،
در یک جنگ، ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﯿﻦ، ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ میخواستن با جونشون ﻣﻌﺒﺮ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻨﺪ....
یکیشون ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﻛﻪ رفت دوباره برگشت!
همه فکر کردن ترسیده،
ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ درآورد؛
ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : « ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﺗﺪﺍﺭﻛﺎﺕ ﮔﺮﻓﺘﻢ، نو هستش، حیفه، بیت الماله»
ﺑﻌﺪ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ اتفاقا:
اونم ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ....!
رفتن این کجا و رفتن اونا کجا...
حالا رفتن کسی مهم نیست.چطوری رفتن و برای چی رفتن مهمه.





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : شنبه 29 ارديبهشت 1397 | 19:25 | نویسنده : نهال |
انگار می خواستم ناز کنم، خودمم می دونستم قهر بی فایده است! من باربد رو دوست داشتم ... گفتم:
- من دل چرکین شدم. دست خودمم نیست.
فهمید نرم شدم، برای همینم با صدای فوق العاده ملایمی گفت:
- نکن رزا جان. با خودت اینطور نکن عزیزم. واسه بچه خوب نیست. تو هم بیا عقده هاتو سر من خالی کن، ولی به خودت فشار نیار.

حرفی نزدم. با لحنی ملایم گفت:
- بر می گردی خونه؟
تحت تاثیر لحن مهربونش و دلتنگی شدید خودم بی اراده شدم و گفتم:
- فردا !
- چرا همین الآن نمی یای؟ اصلاً بگو کجایی؟ خودم می یام دنبالت.
- نه فردا می یام.
خندید و گفت:
- باشه. می دونم یه دنده و لجبازی. هر چی که تو بگی، ولی آدرس بده خودم می یام دنبالت. درست نیست تو با این حالت با تاکسی بیای. ماشینم که نبردی عزیزم.
- من با تاکسی اومدم با تاکسی هم بر می گردم.
- رزا اینقدر لجباز نباش!
اعصابم ضعیف شده بود و خیلی زود عصبی می شدم. گفتم:
- من همینم که هستم!
سریع فهمید هوا پسه، کوتاه اومد و گفت:
- خیلی خب عزیزم باشه. پس مواظب خودت باش.
- خب.
- رزا دلم خیلی واست تنگ شده!
آه کشیدم، منم دلم براش شدید تنگ شده بود. شاید اگه با هوشیاری زده بود توی صورتم ازش کینه به دل می گرفتم اما همین که یادم می یومد توی مواقع هوشیاری خیلی هم منطقی و مهربون رفتار می کنه دلم می بخشیدش و براش تنگ می شد ... ادامه داد:
- رزا عزیزم باور کن من خیلی دوستت دارم، ولی اون لحظه حالت طبیعی نداشتم. تقصیر خودم نبود.
حقیقت رو می گفت، اما زبونم تلخ شد و گفتم:
- آره باربد خان. بگو من نبودم دستم بود، تقصیر آستینم بود.
سکوت کرد و چیزی نگفت. با لحنی خشن گفتم:
- در هر صورت من خودم فردا می یام. فعلاً کاری نداری؟
- فقط بازم می گم مواظب خودت باش.
- خب باشه هستم. خدافظ ...
- می بینمت عزیز دلم ... خداحافظ.
وقتی گوشی رو گذاشتم، چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم. زندگیم هنوزم پایه های محکمی داشت فقط باید یه کم براش از خود گذشتگی نشون می دادم. با شنیدن صدای پوف سپیده چشمامو باز کردم و تازه متوجه قیافه بر افروخته اش شدم و خنده ام گرفت. سپیده منفجر شد:
- هر هر و مرگ... زده ناکارت کرده اونوقت با دوتا دوستت دارم، دلم واست تنگ شده، خر شدی؟
سعی کردم جلوی خنده مو بگیرم و گفتم:
- سپیده جونم خواهر گلم من که نمی تونم تا تقی به توقی خورد بگم آ برو که رفتیم، من طلاق می خوام!
- کی گفت طلاق بگیر؟ من می گم چند روز بمون اینجا تا حالش جا بیاد و بدونه، بدون تو خونه اش جهنمم نیست! بفهمه خونه بی زن یعنی چی؟ اونوقت تو خیلی راحت می گی من فردا می یام خونه.
وقتی می خواست بگه من فردا می یام خونه صداشو تو دماغی کرد و ادای منو درآورد. من و بیتا زدیم زیر خنده و سپیده عصبانیتش بیشتر شد. گفتم:
- سپیده چرا اینقدر حرص می خوری؟ من بالاخره باید برمی گشتم. خب چی کار کنم؟
- هیچی فردا یه دسته گل هم براش بگیر و برو دستبوس!
با لبخند گفتم:
- سپید، اون شوهرمه! من دوسش دارم. اون به من نیاز داره. خب دست خودش نبود. یه جورایی هم حق با اونه.

سپیده یک دفعه زد زیر گریه و نشست روی زمین. در همون حالت گفت:
- دروغ نگو. تو دوسش نداری! من می دونم. بعدش هم اگه یه مرد زنش رو بزنه حق داره؟ نخیر من نمی ذارم... نمی ذارم تو مثل یه برده باشی. من باربد رو می کشم. اون قدر فرشته ای مثل تو رو نمی دونه. اون ... اون ...
بهت زده چند لحظه بهش نگاه کردم، این چش شد یهو این وسط؟ در به در باربد که سپیده هنوزم باهاش بد بود! بیتا هم داشت با تعجب به سپیده نگاه می کردم، دلم با دیدن هق هقش ریش شد، نشستم کنارش دستشو گرفتم و گفتم:
- سپیده تو چرا اینطوری شدی؟ می گی چی کار کنم؟ خب بگو تا همون کارو بکنم.
سپیده با هق هق گفت:
- تو که عاشقش نیستی؟ هستی؟
با حیرت گفتم:
- سپیده این چه حرفیه؟ برای تو چه فرقی داره؟
با فریاد گفت:
- جواب منو بده.
دستامو گرفتم بالا و گفتم:
- خیلی خب. خیلی خب! می گم. تو حرص نخور! من باربد رو دوست داشتم. عاشقش نبودم، تحت تاثیر همین حسم باهاش ازدواج کردم. سه ساله که دارم باهاش زندگی می کنم، الآن شده همه کسم. خیلی خیلی دوسش دارم ...
با غیظ گفت:
- تو عمراً باربد رو به اندازه داریوش دوست نداری!





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : شنبه 29 ارديبهشت 1397 | 19:25 | نویسنده : نهال |
طوری رفتار کنید انگار مرد ثروتمندی هستید، آنگاه مطمئناً ثروتمند خواهید شد. طوری رفتار کنید انگار اعتماد به نفس زیادی دارید آنگاه مردم مطمئناً به شما اعتماد خواهند کرد، طوری رفتار کنید انگار تجربه ی زیادی دارید آنگاه مردم توصیه های شما را دنبال خواهند کرد.

خرید قرص مگنارکس

مگنا ار ایکس

مگنا آر ایکس

داروهای جنسی

خرید قرص مگنا ار ایکس اصل

خرید قرص مگنارکس از داروخانه

کرم بزرگ کننده و تاخیری

وسایل زناشویی

انواع قرص تاخیری

محصولات جنسی زنانه

خرید داروی محرک جنسی بانوان قطره اسپانیش فلای

خرید قرص تاخیری وگادول

خرید کرم بزرگ کننده و کلفت کننده الت کینگ سایز

خرید دستگاه وکیوم همراه مردانه بزرگ کننده الت آقایان

قرص سایز دهنده الت | قرص گیاهی برای افزایش سایز و کلفتی الت

بهترین قرص بزرگ کننده الت | موثرترین و قویترین قرص تاخیری و بزرگ کننده الت

جدیدترین قرص برای بزرگ و کلفت کردن الت بدون عوارض | قرص مگنا رکس

داروهای بزرگ کننده آلت | جدید ترین داروی گیاهی طویل و حجیم کننده الات تناسلی

روشهای تضمینی حجیم و بزرگ کردن الت | جدید ترین کلفت کننده الت

بهترین روش حجیم و کلفت کردن الت تناسلی مردان | قرص تاخیری و کلفت کننده الت

داروهای گیاهی طویل و قطور کننده الت تناسلی مردان | داروی موثر برای افزایش طول دستگاه تناسلی

داروهای بزرگ کننده و قطور کننده دایمی آلت | راهی برای افزایش طول الت بدون بازگشت

داروی گیاهی برای درازی آلت | قویترین و موثرترین دارو برای دراز و قطور کردن الت

داروهای موثر برای افزایش سایز الت مردان

بهترین داروی گیاهی برای افزایش رشد الت مردان | داروی تاخیری و بزرگ کننده الت

قویترین و موثرترین روش رشد کردن تضمینی الت تناسلی مردان | قرص مگنا رکس

قویترین و جدیدترین گیاهی دارویی برای بالا بردن اندازه طول و قطر الت به صورت تضمینی

تضمینی ترین گیاه دارویی برای بزرگ شدن آلت تناسلی | خرید داروهای گیاهی بزرگ کننده الت تناسلی

قرص گیاهی جهت درمان شلی الت | داروی گیاهی بزرگ کننده و سفت کننده الت

داروهای گیاهی جهت بزرگ شدن الت | دارو جهت افزایش شق پذیری و بزرگی الت

راهای تقویت الت تناسلی و بزرگ کردن الت مردانه | قرص تقویت کننده سایز الت جنسی

كلفت كننده و بزرگ كننده الت | داروی طبیعی برای افزایش سایز و اندازه الت تناسلی

جلوگيري از انـزال زود هنگام و افزايش طول الت تناسلی مردان | افزایش قد الت مردان

اخرین متد بزرگ کننده الت | آخرین قرص کشف شده برای بزرگ و کلفت کردن الت مردانه

موثرترین قرص طبیعی جهت بزرگ کردن آلت تناسلی مرد در طب گیاهی | قرص مگنا اریکس

بهترين قرص جهت افزايش طول و تاخیری آلت تناسلي آقايان | قرص مگنا رکس

خرید قرص گياهي مگنا آرایکس | بهترين راه حل براي بزرگ و کلفت کردن الت مردانه

جدیدترین دارو برای بزرگ کردن آلت تناسلی | کپسول بزرگ کننده الت مردانه

قرص تاخیری و بزرگ کننده الت | قرص حجم دهنده و بزرگ کننده الات تناسلی

خرید بهترین قرص بزرگ کننده الت | خرید اینترنتی قرص گیاهی بزرگ و کلفت کننده الت

قرصهای طویل و بزرگ کننده دایمی آلت | قرص جهت حجیم کردن الت در مقاربت

قرص تاخیری و بزرگ کننده الت | قرص بزرگ و کلفت کردن آلت

قرصهای بزرگ کننده و کلفت کننده الت | قرص طویل کننده الات تناسلی

افزایش تضمینی طول و سایز الت تناسلی مردان | تضمینی ترین دارو برای افزایش دائمی طول الت

قرص مگنا رکس | قرص موثر برای افزایش دادن اندازه طول و قطر آلت

فروش قرص های مگنا ار ایکس اصل باهولوگرام بدون عوارض

طوری رفتار کنید انگار موفقیت بزرگی کسب کرده اید انگاه به یقین همانطور که من اینجا ایستاده ام، موفق خواهید شد.





:: موضوعات مرتبط :
تاريخ : شنبه 29 ارديبهشت 1397 | 19:25 | نویسنده : نهال |

در مورد کسی حرف زدن به صورت ناخوشایند یا همان غیبت کردن بسیار برای ما ارتعاش بدی دارد در زمان غیبت به طور واضح به کائنات اعلام میکنیم که که از همان نقطه ضعف شخصی که در موردش غیبت میکنیم را میخواهیم وعالم هستی میگوید بفرمایید این هم همانی که میخواستید

تاريخ : شنبه 29 ارديبهشت 1397 | 19:24 | نویسنده : نهال |